تا صبح فردا که پادشاه عازم شوییل شد، شایعات کشته شدن یکی از افرادش توسط ایکاباگ، از صدقه سری چندین پنیر فروشی که قبل از طلوع آفتاب شهر را ترک کرده بودند، از روی پل گذشته و نه تنها به گوش اهالی بارنزتاون بلکه کم کم به گوش پایتخت نشینان هم رسید.

اما، شوییل هم با مرداب شمالی فاصله خیلی زیادی داشت و هم از لحاظ آگاهی و فرهیختگی با دیگر شهرهای کورنوکوپیا؛ برای همین، وقتی موج رعب و وحشت به پایتخت رسید، خیلی‌ها باورشان نشد.

بازارها و میخانه های شهر پر شده بود از بگومگوهای داغ در این مورد. بدبین‌ها به باور احمقانه وجود ایکاباگ میخندیدند و باقی مردم هم می‌گفتند کسانی که تا الان پایشان را به مارشلندز نگذاشته اند نباید ادای کارشناسان را در بیاورند.

هر چه بیشتر به طرف جنوب پیش میرفتند، پیاز داغ شایعات ایکاباگ بیشتر میشد. برخی می‌گفتند ایکاباگ سه نفر را کشته و برخی دیگر می‌گفتند غلفتی دماغ یک نفر را از جا کنده.

در شهردرشهر اما، جریان فرق می‌کرد و کمی دلواپسی هم چاشنی بگومگوها بود. زن‌ها و بچه‌ها و دوستان اعضای گارد سلطنتی نگران سربازهایشان بودند؛ ولی یکدیگر را با گفتن اینکه اگر بلایی سر کسی آماده بود، حتماً پیکی تا الان می‌آمد و خانواده‌ها را در جریان میگذاشت، خاطر جمع کرده و از نگرانی در می‌آوردند. وقتی که برت با چهره‌ای ترسیده و نگران، بابت شایعاتی که بین بچه‌های مدرسه پخش شده بود آمد دنبال مادرش به آشپزخانه کاخ، خانم بیمیش خیالش را با گفتن این جمله راحت کرد:

به برت گفت: «اگه بلایی سر بابایی اومده بود، پادشاه حتماً بهمون میگفت. حالا، بیا که میخوام یه چیز خوشمزه بهت بدم.»

خانوم بیمیش بخاطر بازگشت پادشاه «امیدِ بهشت» پخته بود و آن که زیاد هم‌اندازه بقیه در نیامده بود را داد به برت. برت که از فرط خوشحالی نمی‌توانست نفس بکشد (چونکه تا این لحظه فقط در روز تولدش «امیدِ بهشت» نسیبش شده بود) کیک کوچک را گاز زد. یک دفعه، چشمانش همانطور که مزه بهشت زیر زبانش آمد پر از اشک شوق شد و کم کم تمام نگرانی‌هایش را از بین برد. با شور و هیجان به پدرش که با یونیفورم قشنگش دارد به خانه می‌آید فکر کرد و اینکه چطور، او، برت، فردا در مدرسه در کانون توجهات است؛ چرا که به زودی میفهمید دقیقاً چه بلایی سر افراد پادشاه در مارشلندزِ دور دست آمده.

خورشید داشت کم کم در شوییل غروب می کرد که بالاخره سر و کله‌ی پادشاه و دار و دسته‌اش پیدا شد. این مرتبه، اسپیتلورث جلوجلو برای نگه داشتن مردم در خانه‌هایشان پیک نفرستاد. میخواست وقتی که اهالی، بازگشت اعلیحضرت به کاخش را همراه با جنازه یکی از اعضای گارد سلطنتی دیدند، پادشاه با تمام وجودش رعب و وحشت حاکم بر شوییل را حس کند.

اهالی شوییل متوجه صورت‌های کشیده و ناراحت افراد پادشاه شدند؛ برای همین در سکوت ورودشان را تماشا کردند. همانموقع بود که متوجه جنازه‌ی لحاف پیچ شده‌ا‌ی که سرسری روی اسب نوک مدادی بسته شده بود شدند و سپس خفقان مانند شعله‌های آتش جمعیت را فرا گرفت. هنگام رد شدن پادشاه و دار و دسته‌اش از میان خیابان‌های سنگفرش شده‌ی تنگ شوییل، مردان کلاه از سر برداشته و زنان تعظیم می‌کردند و حتی متوجه نبودند که دارند به پادشاه ادای احترام می‌کنند یا به جنازه.

دیزی داوتیل اولین کسی بود که متوجه غیبت سرگرد بیمیش شد. به دقت که داشت از لای پای آدم بزرگ‌ها نگاه می‌کرد اسبش را شناخت و با دیدن این صحنه، به کل قهر بودنش با برت را بخاطر دعوای هفته پیش از یاد برد؛ در آنوقت بود که دست پدرش را رها کرد و شروع کرد به دویدن و موی دم اسبی‌اش همانطور که به زور راهش را از میان جمعیت باز می‌کرد در هوا به پرواز در می‌آمد. باید قبل از اینکه برت جنازه روی اسب را ببنید خودش را به او میرساند. باید به او هشدار میداد. ولی مردم آنقدر مانند خرما بهم چسبیده بودند که دیزی هر کاری کرد، نتوانست خودش را به اسب‌ها برساند.

برت و خانم بیمیش که بیرون کلبه شان، در سایه دیوارهای بلند کاخ ایستاده بودند، با دیدن جمعیت خفقان زده، متوجه شدند که یک جای کار میلنگد. اگرچه خانم بیمیش کمی دلواپس شد، ولی همچنان مطمئن بود که به زودی شوهر خوشتیپش را می‌بینید، چرا که اگر بلایی سرش آمده بود، پادشاه حتماً هر طور شده در جریان قرارش میداد.

بنابراین، وقتی افراد پادشاه به نزدیکی کاخ رسیدند، چشمان خانم بیمیش به امید دیدن سرگردش، چهره ها را یکی یکی و به دقت از نظر گذراند. و هنگامی که متوجه شد چهره دیگری باقی نمانده، کم کم رنگ از رخسارش پرید. آن وقت بود که نگاه خیره‌اش به جنازه‌ی به اسب نوک مدادی بسته شده‌‌ی سرگرد بیمیش افتاد، و، همانطور که دست برت را گرفته بود غش کرد و از حال رفت.

بیشتر بخوانید
فصل یازدهم: کوییدیچ با صدای دیوید تننت و دیوید بکام

دیوید تننت همراه با حضور افتخاری دیوید بکام، فصل یازدهم از هری پاتر و سنگ جادو را به عنوان بخشی ادامه مطلب

فصل ۱۱ – سفر به شمال

فصل یازدهم داستان ایکاباگ با نام سفر به شمال هم‌اکنون توسط حسین غریبی برای مرکز دنیای جادوگری منتشر شده که ادامه مطلب

این داستان توسط حجت گلابی ترجمه شده و در اختیار وب‌سایت «مرکز دنیای جادوگری» و «دمنتور» قرار گرفته است. کلیه حقوق معنوی و مادی ترجمه متعلق به این دو مجموعه است. استفاده از این ترجمه با ذکر منبع برای مصارف شخصی و غیر تجاری بدون مشکل است. پیشاپیش از اینکه حامی ما برای ادامه خدمات رایگان این دو مجموعه هستید قدردانی می‌کنیم.

۵ دیدگاه

  1. بچه های پاترهدی یه خبر عالی…! قراره تا پایان سال ۲۰۲۱ شرکت وارنر برادرز بازی نقش آفرینی و جهان باز هری پاترو منتشر کنه!!!البته این بازی ربطی به ماجرای هری پاتر نداره بلکه شما خودتون کارکتر خودتون رو دلخواه شخصی سازی میکنید و تو محیط وسیع بازی که شامل کل هاگوارتز و زمین های اطرافش مثل جنگل ممنوع میتونید بازی کنید!!!!

  2. فکرشو بکنید هاگوارتز با جزئیات و تمام و کمال در اختیار شماست! و میتونید راحت جستجو کنید اطرافشو..!!میتونید جنسیت خودتون و اصالت خودتونو انتخاب کنید(گروه بندی هم میشید) …. بازی برای پلتفرم های Ps5 و Pc قراره بیاد….البته برای پلتفرمایه دیگه مثل ایکس باکس هم ممکنه بیاد… عجب چیزی بشه این بازی, اگه بیاد میترکونه 🙂 یه بخشی از گیم پلی بازیم هست اینترنت که سال ۲۰۱۸ پخش شد… میتونید ببینید…

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ضروری مشخص شده‌اند *