سه دانشآموز جدید در حال ورود به هاگوارتس هستند.
کتابهای صوتی «هری پاتر» در آدیبل با رمان چهارم، یعنی «جام آتش»، بالغتر میشوند و هری، رون و هرماینی هم همینطور. با تاریکتر شدن این مجموعه جادویی در نیمه راه، جکسون کناپف، ریس مولیگان و نینا بارکر-فرانسیس رداهای گریفیندور خود را میپوشند و جایگزین بازیگران جوانتر، یعنی فرانکی تردوی، مکس لستر و آرابلا استانتون میشوند.
این سه بازیگر صداپیشگی هری، رون و هرماینی را از «جام آتش» که سهشنبه توسط آدیبل منتشر شد، تا «یادگاران مرگ» بر عهده دارند. آنها سه تا از شناختهشدهترین شخصیتهای دنیای فانتزی (و تقریبا تمام ادبیات داستانی) هستند و نقشهای مهمی برای اوایل کارنامه کاری کناپف، مولیگان و بارکر-فرانسیس به شمار میروند. کناپف در ۱۶ سالگی کوچکترین عضو این گروه سهنفره است و در کلاسهای تئاتر موزیکال، خوانندگی، بازیگری و رقص شرکت میکند و درست به سبک هری، از دفتر مدیر مدرسهاش به تماس زوم ما میپیوندد. مولیگانِ ۱۸ ساله هم محصل است و بعد از اینکه کلاسش را زودتر ترک کرده، از یک اتاقک مطالعه عایق صدا با ما صحبت میکند. دوران مدرسه بارکر-فرانسیس تمام شده و پیش از این در سریالهایی مثل «خاندان اژدها»، «قدرت» و موارد دیگر ایفای نقش کرده است.
هر سه نفر پیش از این با تماشای فیلمها، خواندن کتابها و گوش دادن به کتابهای صوتی با روایت استیون فرای، از طرفداران «هری پاتر» بودهاند. حالا آنها خودشان وارد اتاقکهای ضبط میشوند؛ که فقط برای ضبط دیالوگهای هری توسط کناپف، بیش از ۱۶۰ ساعت زمان برده است. این سه ستاره در گفتوگو با ورایتی توضیح میدهند که چطور صدایشان را برای هری، رون و هرماینی پیدا کردهاند، صحنههای محبوبشان برای ضبط از چهار کتاب آخر کدامها بوده و سختترین کلماتی که زبانشان را به هم گره زده چه بودهاند.
برای این کتابهای صوتی، لزومی ندارد که شبیه شخصیتها باشید تا از پس نقش بربیایید، اما آیا تا به حال کسی به شما گفته بود که صدایتان شبیه هری، رون یا هرماینی است؟
بارکر-فرانسیس: «کاش کسی گفته بود، ولی فکر نکنم تا حالا همچین چیزی شنیده باشم.»
کناپف: «قضیه اینه نینا، من خیلی فکر میکنم صدات برای کار صوتی مناسبه. خیلی لطیف و شیرینه و احساسات رو خیلی خوب منتقل میکنه.»
مولیگان: «تو تلفظ که از من خیلی بهتری، برای همین میخواستم بگم صدات درست همونطوریه که هرماینی توصیف شده.»
بارکر-فرانسیس: «ممنون، راستش براش خیلی تلاش کردم. من به هیچ وجه آدم خوشصحبتی نیستم. آرابلا که نقش هرماینیِ جوانتر رو بازی میکنه، صدای خیلی قشنگی داره. خیلی خوب و شمرده حرف میزنه. وقتی تازه کارم رو شروع کردم، یه کم از صدای هرماینیِ اون رو برام پخش کردن. ما یه جورایی مجبور بودیم لحن یا ریتم اون سه نفرِ جوانتر رو تکرار کنیم تا خیالمون راحت بشه این تغییر برای شنونده تا جای ممکن بدون نقص و روون باشه.»
هر یک از شما چطور صدای شخصیت خود را پیدا کردید؟ آیا خیلی شبیه به صدای عادی خودتان است یا مجبور شدید با آن بازی کنید؟
مولیگان: «برای من همهچیز درباره لهجه وست کانتری و داشتن یه تهلهجه از اون بود. مشخصه که من خودم لهجه وست کانتری ندارم، اما تمام تلاشم رو کردم و فکر کنم خوب از آب دراومد. معلومه که یه لهجه وست کانتریِ خیلی غلیظ داریم و یه طیف هم داره که میشه کم و زیادش کرد. برای نشون دادن احساسات رون ویزلی و همزمان مدیریت کردن لهجه وست کانتری، کلی آمادگی لازم بود. مربی صدای من فوقالعاده بود. اون به کل خانواده ویزلی کمک کرد. ما در اصل یه خانواده کامل بودیم و اون معلممون بود.»
کناپف: «من صدای شخصی خودم رو تغییر نمیدم. بیشتر همون صدای خودمه، ولی فکر کنم تفاوتش اینه که خیلی پرانرژیتر و بااحساستره. چون کار صوتیه، سعی میکنی اون احساسات رو فقط از طریق صدات نشون بدی. فکر میکنم صدام بااحساستر شد و پویایی، زیروبمی و لحن صدام تغییر کرد تا با موقعیتهای توی کتاب هماهنگ بشه. به نظرم صدای من و فرانکی تردوی که هریِ جوانتر رو بازی میکرد، به طور طبیعی خیلی شبیه همه. انتخاب بازیگر اینجا عالی بوده، چون گذر از کتاب سه به کتاب چهار خیلی تر و تمیز از کار درمیاد.»
مولیگان: «داشتم با مکس که رونِ جوانتره حرف میزدم؛ خیلی عجیبه، چون بعضی از کارهایی که اون انجام میده، کارهاییه که اگه من همسن اون بودم انجام میدادم. هیچوقت نمیتونستم شباهتی بینمون ببینم چون از نظر ظاهری اصلا شبیه هم نیستیم. اون موهای بلوند داره، من موهام قهوهایه. اما وقتی داریم نقشها رو بازی میکنیم و من به چیزی که میگم و طرز گفتن اون گوش میدم، به عنوان یه شخصیت کامل منطقی به نظر میرسه. پس خیلی حس خوبی داشت. شنیدن دوباره صداها احتمالا لذتبخشترین قسمت کار بود.»
بارکر-فرانسیس: «من هم فقط روی این تمرکز داشتم که ببینم هرماینی کیه؛ اون همیشه در حال فکر کردن و سردرآوردن از همهچیزه. برای همین همیشه میخواستم حواسم باشه که توی صداش یه جور سنگینی یا فوریت وجود داره تا به شنونده نشون بده که اون همیشه چقدر حواسجمعه. بزرگترین چالش برام این بود که اون یه عالمه حرف رو یه جا میزنه. هر حرفش مثل یه مقالهست. فکر کنم گفتن اون بخشهای طولانی تو یه نفس، چالش خیلی بزرگی بود.»
کل فرآیند ضبط چقدر طول کشید و آیا چوبدستی یا وسیله دیگری با خودتان در اتاقک ضبط داشتید؟
کناپف: «فکر کنم کل ضبط من تا الان حدود ۲۰ روزِ هشت ساعته تو استودیو طول کشیده. پس پروسه طولانیای بوده. ما هر چند ماه یه بار برمیگردیم تا یه سری صداهای جامونده رو ضبط کنیم، که فقط صداهای تصادفی از نفسنفس زدنهای ما یا پرواز با جارو یا یه چیزهای اینطوریه. من همیشه یه چوبدستی تو دستم بود. یه لحظه تو کتاب هست که هری چوبدستیش رو میشکنه. من حسابی تو نقش فرو رفته بودم و درست همونطوری که هری چوبدستی رو میشکنه، چوبدستی من هم تو اون صحنه شکست. عجیبترین اتفاق ممکن بود. خیلی گیج شده بودم چون این اتفاق تو کتاب افتاده بود و حالا تو دنیای واقعی هم داشت میافتاد.»
مولیگان: «فکر کنم برای من چالشبرانگیزترین قسمتی که بیشتر از همه طول کشید، مونولوگها نبود. یه چیزهایی مثل “رون قهقهه زد” بود. من حتی نمیدونستم کلمهش تو انگلیسی چه معنیای میده. کلی کلمه خاص وجود داره که مجبور شدم تکتکشون رو مو به مو یاد بگیرم. “او با شرارت خندید.” روی کاغذ وقتی داری میخونیش قشنگ به نظر میرسه، اما وقتی یکی میخواد اون رو به صورت صوتی اجرا کنه، باید خیلی بهش فکر کنه.»
کناپف: «تلفظ بعضی کلمهها خیلی سخته، مثل “گرگوروویچ”. مجبور بودم بارها و بارها این اسم رو تکرار کنم، چون مدام اشتباه میگفتمش.»
بارکر-فرانسیس: «برای من “بسیلیسک” یکی از همونها بود. همهش میگفتم “بزیلیک”. بعضی وقتها مشکل از تلفظ کلمه نبود، فقط کلمهای بود که تا حالا نشنیده بودم. “ماگوامپ” یکی از اونها بود. وسط یه سخنرانی طولانی بودیم، یهو این کلمه پیداش میشد و من با خودم میگفتم: “چی؟ تمرکزم به هم ریخت.” کلمه “روزنامه” هم قبلا من رو به اشتباه مینداخت. چون هرماینی خیلی شمرده حرف میزنه، مجبور بودم برگردم و دقت کنم که کلمه رو حتما درست ادا کرده باشم.»
کناپف: «ما یه چیزی مثل واژهنامه هری پاتر داشتیم. یه سری کلمات خاص بود که تلفظشون از روی یه فایل ضبطشده برامون پخش میشد تا حواسمون باشه درست میگیم. فکر کنم روزی پنج بار ازش استفاده میکردم.»
بارکر-فرانسیس: «من همهش ازش استفاده میکردم ولی بازم اشتباه میگفتم.»
مولیگان: «من خیلی ازش استفاده نکردم، ولی همیشه یه نفر از پاترمور اونجا نشسته بود. نمیدونم به خاطر این بود که من از شما دو تا بدتر بودم یا نه. لابد میگفتن: “این اصلا نمیتونه گوش بده. ما واقعا به یکی نیاز داریم که همونجا مراقبش باشه.” با کلمه “ولدمورت” خیلی حال میکردن. میگفتن: “تِ آخرش نباید تلفظ بشه. نمیتونی این رو بگی. نمیتونی اون کار رو بکنی. اوه، این رو اشتباه گفتی.” اما نکته اینجاست که اصلا گیر الکی نمیدادن. تو اون اتاق کلی اشتیاق وجود داره، و وقتی همه اینقدر روی یه پروژه شور و شوق دارن خیلی شگفتانگیزه. برای کوچکترین مونولوگ هم کلی دل و جان گذاشته شده، و ما ساعتها وقت میذاریم تا خیالمون راحت بشه که تا همون لحظه آخر همهچیز رو درست انجام دادیم. لابد به خاطر همینه که اینقدر خستهکنندهست. ولی ارزشش رو داره.»
آیا در طول چهار کتاب آخر صحنه خاصی وجود داشت که برای ضبط آن هیجانزده یا مضطرب باشید؟
بارکر-فرانسیس: «نمیخوام چیزی رو برای کسایی که کتابها رو نخوندن لو بدم، اما یه جایی برای رون اتفاقی میافته که ما یه هرماینیِ شرور و یه هریِ شرور داریم. من مجبور بودم یه جورایی نقش یه هرماینیِ “جادوگر بدجنس” رو بازی کنم. خیلی جالب بود. آدم یه کم خجالت میکشه، اما همه تو اتاق خیلی حمایت میکردن. وقتی معجون پالیجوس رو میخوریم تا تو وزارت جادو به آدمهای دیگه تبدیل بشیم هم همین حس رو داشتم. فقط باید خودت رو رها کنی و یه کم مسخرهبازی دربیاری.»
کناپف: «توی “یادگاران مرگ” یه صحنه هست که همه به هریهای دیگه تبدیل میشن. برای همین مجبور بودم کلی لهجه مختلف رو اجرا کنم. برای مثال باید لهجه فرانسوی فلور دلاکور رو تقلید میکردم و بعدش هم لهجه کاکنیِ ماندانگاس فلچر رو درمیآوردم. خیلی نگرانش بودم، چون به نظرم کلا تو تقلید لهجه خیلی خوب نیستم. برای همین این صحنهای بود که یه جورایی براش استرس داشتم، اما انجام دادنش خیلی کیف داد، به خصوص لهجه فرانسوی.»
مولیگان: «یکی از صحنههای محبوب من اونجاست که هرماینی داره با ویکتور کرام گرم میگیره و قضیه همون ناپختگی و بچهبازیهای رون وسطه. یکی از دیالوگهای محبوبم اینه: “داری با دشمن میپری.” فقط رون میتونه همچین حرفهایی بزنه. خیلی خندهداره. بازی کردن نقش شخصیتی که اینقدر ناپختهست و همه هم این رو میدونن، خیلی چسبید. بعدش تو شاهد رشد کردن رون میشی. یه جورایی میفهمی چرا بعضیها ازش متنفرن، ولی بعدش باهاش بزرگ میشی. اون فقط یه بچهست که هرچی تو کتابها جلوتر میریم، پختهتر میشه. خیلی خوش گذشت که راحت باشی و برای یه مدت فقط رو اعصاب بقیه بری.»
به قلم جردن مورو از ورایتی


